به نام خدا

 

"بهرام گور" در "قلعه ی چالشتر"!

تعجب نکنید!

اشتباه نمی کنید!

بهرام گور اینجاست.اگر به" قلعه ی چالشتر" بیایید،از درب که وارد شوید تابلوهایی سنگی شما را به حکایت "بهرام نامه"(هفت پیکر)نظامی می برد.

به تاریخ افسانه ای یکی از پادشاهان ساسانی. به داستان بهرام گور و کنیزک گوساله به دوش.

گویند بهرام کنیزکی داشت "فتنه" نام،که بیش از همه مورد توجه و نوازش بود و  در شکار نیز همیشه همراه و ملتزم رکاب.

این غزال سیم اندام ، در نخجیرگاه و فواصلی که شاه به استراحت می پرداخت؛با مهارت تام چنگ می زد و بهرام را با ساز خود سرگرم می ساخت.

 

روزی بهرام در مقام هنرنمائی و دلاوری ، چیره دستی و قدرت خود را در شکار و کمان کشی و تیراندازی به حد کمال رساند  و  از دلارام خود انتظار تحسین و تحیر داشت،ولی؛

وان کنیزک ز  ناز  و عیاری

در ثناکرد خویشتن داری

شاه یک ساعت ایستاد صبور

تا یکی گور شد  روانه  ز دور

گفت ای تنگ چشم تاتاری

صید ما را به چشم می ناری

گوری آمد بگو که چون تازم

وز  سرش تا دمش چه اندازم؟

 

گفت باید که رخ برافروزی

سر این گور در دمش دوزی

تیر شه برق شد جهان افروخت

گوش و  سم را به یکدگر بر دوخت

گفت شه با کنیزک چینی

دستبردم چگونه می بینی؟

گفت پرکرده شهریار این کار

کار پرکرده کی بود دشوار؟

هر چه تعلیم کرده باشد مرد

گر چه دشوار شد بشاید کرد

رفتن تیر شاه بر سم گور

هست از ادمان ،نه از زیادت زور

شاه از گستاخی دلدارش برآشفت. افسری را فراخواند و به سیاست فرمان داد. کنیزک به تضرع و زاری سرهنگ را مطمئن ساخت که شاه را دل در  گرو  مهر اوست و  از فرمانی که به شتاب داده است پشیمان شود.

بدین نیرنگ سرهنگ از سرخون او گذشت و زن  را در کوشکی که برای شکار در دهکده ای داشت، دور از چشمان مردمان پنهان ساخت. پلکان این پناهگاه شصت پله داشت. پریچهره برای اثبات گفته ی خود که کار نیکو کردن از پر کردن است،کمر همت به ممارست بست و گوساله ای نوزاد را همه روزه بدوش می کشید و پله ها را از نشیب به فراز و از فراز به نشیب می پیمود. بدین سان با گذشت زمان هر چه گاو گوشت می افزود، نیروی وی همچنان فزونی می یافت.

 پس از چندی، بهرام را  میزبان در این دهقان سرای میهمان کرد. "فتنه"  نقاب بر چهره نهاد و برای هنر نمائی در برابر دلداده ی پیشین خود فرصت غنیمت دانست. بهرام از این عمل قهرمانی غرق حیرت شد و خواست روی اوببیند و چون دلبر گمگشته ی خود را  که مرده می پنداشت شناخت ، شاد و خرم از گناه او درگذشت.

و این داستان آموزنده بدست هنرمندان این دیار بر سنگ ها نقش بست تا به هنگام ورود و خروج از قلعه به آن بیندیشیم، و به این که چرا جای یکی از این تابلوهای سنگی  خالی است!