چالشتر،"مرکز قدیم چهارمحال"

احمد قندی چالشتری

به نام خدا

آقای احمد قندی چالشتری فرزند محمدعلی، در سال ۱۳۲۶ در چالشتر متولد شدند.ایشان تحصیلات ابتدائی خود را در چالشتر و شهرکرد گذرانیده و دوران دبیرستان را در اصفهان طی نمودند.ایشان که با تخلص"احمد" اشعار خود را می سرایند از محضر شعرائی چون علی مظاهری اصفهانی و نویسندگانی چون هوشنگ گلشیری استفاده نموده اند. 

لطفا" روی ادامه مطلب کلیک کنید!


برچسب‌ها: احمد قندی چالشتری, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 23:35  توسط غ-خواجه علی  | 

مسکین چالشتری و فرزندش

به نام خدا

مطلب زیر را آقای حسین تقیان چالشتری برای مان فرستاده اند،مطلبی در باره ی یکی دیگر از شاعران چالشتر به نام"مسکین" و فرزندش مرحوم رحمت اله خواجه علی چالشتری.

مرحوم رحمت اله خواجه علی چالشتری

 

لطفا" روی ادامه ی مطلب کلیک کنید!


برچسب‌ها: مسکین چالشتری, رحمت اله خواجه علی چالشتری, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 21:43  توسط غ-خواجه علی  | 

"بیاتی"، شاعر بی ریای دیارمان

به نام خدا

سلام

از هر چالشتری که سراغ استاد اسماعیل بیاتی را بگیری، بلافاصله می گوید:"شاعر !"

"شاعر" آنقدر افتاده و بی ریاست که حتی  اگر  برای اولین بار همنشین اش شوی احساس می کنی سال هاست او را می شناسی(زندگی نامه و آثار ایشان در بخش های قبلی این وبلاگ آمده است.).

ایشان قدم رنجه کرده اند و به وبلاگ"چالشتر"تشریف آورده اند،البته با غزلی زیبا که هرکسی می تواند مخاطبش باشد اما مخاطب خاصش نویسنده ی این وبلاگ می باشد.

در این مجال ابتدا  دعوت تان می کنم به غزل استاد اسماعیل بیاتی و  پاسخ اینجانب. و سپس با  خاطره ای از زبان همکار همیشگی این وبلاگ"جناب آقای حسین تقیان"  در خدمت تان هستیم.

 

استاد اسماعیل بیاتی:

افتاده و خالی شده از می سبویم

در خود شکستم بی تو جام آرزویم...

 

لطفا" برای مطالعه ی بقیه ی مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید!


برچسب‌ها: اسماعیل بیاتی چالشتری, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 23:46  توسط غ-خواجه علی  | 

بهار91

به نام خدا

بهار ۱۳۹۱ در راه است و عید نوروز  در  پیش٬پیشاپیش عیدتان مبارک و بهارتان فرخنده!

غزلی از شاعر معاصر٬ آقای اسماعیل بیاتی چالشتری در وصف بهار :

 

جامه ی سبز طبیعت را  به تن دارد بهار

در کف باد صبا٬  مشک ختن دارد بهار

با گهر افشانی ابر  و   نسیمی دل گشا

بس گل خندان  به هر دشت و دمن دارد بهار

گوش جان را می نوازد نغمه ی کبک دری

بر سر هر صخره٬ صدها  نغمه زن  دارد بهار

هر پگاهی  در گلستان٬ شور و آهنگ  طرب

از نوای بلبل شیرین سخن  دارد بهار

می دهد جان بر تن صحرا   و   می روید چمن

تا دم  عیسی دمی  را  در دهن دارد بهار

در نفیر باد جان افزا  و دلکش٬ هر سحر

غنچه ی رقصان  به دوش یاسمن  دارد بهار

رقص گل ها در نسیم  و   شور  مرغان  در چمن

مجلس بزمی  به هر باغ و چمن   دارد بهار

دامن صحرا نشین و دیده بگشا٬  از یقین!

کاین همه  پند و سخن  با مرد و زن دارد بهار

عمر کوته را   مشو  غافل "بیاتی" از بهار!

ور نه فردا  کی خبر  از  نسترن  دارد  بهار


برچسب‌ها: بیاتی چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 23:59  توسط غ-خواجه علی  | 

حفیظ الله جلالی چالشتری

به نام خدا

"حفیظ الله جلالی چالشتری"،فرزند عباس  در سال 1326هجری شمسی در چالشتر به دنیا آمده اند.

این شاعر خوش قریحه،تا کلاس پنجم ابتدائی تحصیل نموده،ولی آثاری درخور  توجه را در عرصه ی شعر و ادبیات فارسی منتشر کرده اند.آثاری چون:حماسه های انقلاب، سروده های سحر، طلیعه داران نور، صفیر عشق، سالکان حق، و سرود پروانه ها.

ایشان در هنر معماری و بنائی نیز  مهارت دارند و حتی در هنرستان های فنی،راهنمای دانشجویان می باشند.یکی از خدمات آقای جلالی، بازسازی و مرمت بخشی از قلعه ی چالشتر می باشد که با استفاده از ساده ترین شیوه ها و با کمترین هزینه انجام گرفته است. 

آقای حفیظ الله جلالی چالشتری علاقه ی خاصی به شعر"حماسی"دارند و به همین سبب، چند هزار بیت به سبک شاهنامه ی فردوسی  در باب جنگ ایران و عراق سروده اند.

 

غزلی از  آقای حفیظ الله جلالی چالشتری:

بارها ذكر تو آرامش جانم گردید                  كرمت شامل و مفتاح زبانم گردید
رحمتت می‌طلبیدم مكرّر شب و روز             ذرّه‌ی مهر تو دریای بیانم گردید
جام زرّین تو نوشیدم از آن باده‌ی غیر           كه خریدار رخت روح و روانم گردید
لایق خوان تو كی بودم ایا خوان كرم!           كه چنین سفره‌ی رنگین از آنم گردید
نكته‌پردازی من از دم رحمانی توست            كه عجایب سخنش ورد زبانم گردید
شوكت و شأن تو در اوج كلامم آورد             در بر عالمیان فرّ و كیانم گردید
به جلالی، چه جلالی ز جلالت بخشی            كه پس از پیری دل، روح جوانم گردید
شادم از اين همه جود و كرم و احسانت          كه بهار دگري فصل خزانم گرديد

 

 چند دوبیتی از آقای حفیظ الله جلالی چالشتری:

 

خوش آن نامه كه با نامت شود باز               خوش آن قلبي كه با تو مي‌كند راز
خوش آن پيكر كه در پايت دهد جان             خوش آن جاني كه چون جانش كشي ناز

خوش آن دستي كه گيرد دامن تو                خوش آن خاري كه گردد گلشن تو
خوش آن چشمي كه گردد خاك كويَت          برويد گل، شود پيراهن تو

دوباره دل زعشقت مي‌زند پر                     به امواج مي ِ الله اكبر
مرا كن مست جامي كز خروشش                بجوشد خون دل تا صبح محشر

قلم را مهر و خوي دل‌بري ده                     زبانم قدرت نام آوري ده
به هر عنوان مرا ياري بفرما                     به جمع عارفانم سروري ده

مسير عشق را كوبنده‌تر كن                      مرا در بند عشقت بنده‌تر كن
شدم شرمنده‌ات از روز اوّل                      بيا لطفي كن و شرمنده‌تر كن

 

 

 

منبع اشعار: وبلاگ شرابستان

http://sharabestan.blogfa.com/

منبع عکس:سایت حوزه هنری شهرکرد

http://artshahrekord.ir/

منبع خبر مرمت قلعه چالشتر:


http://chb.irib.ir/news1/135--/5170-1390-09-01-09-24-58
برچسب‌ها: جلالی چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 23:59  توسط غ-خواجه علی  | 

شعری از دبیر اجلال چالشتری

به نام خدا
غزلی از مرحوم ابراهیم دبیرْ اجلال ریاحی چالشتری(1271-1306خورشیدی)که مقارن با دوره چهارم مجلس شورای ملی ایران سروده شده است.

غیر مهر مهر خاتم در رگ و در ریشه نیست‏
پیش ارباب خرد، آری به از این پیشه نیست‏
کی شود چون کوهکن اندر همه عالم سمر
آن که را بر سر، ز شور عشق شیرین، تیشه نیست
ساغر دور چهارم، ساخت مجلس را خراب‏
ساقیا غیر از زبان، سودی عیان زین  پیشه نیست‏
مرز ایران، جنگل مولا  اگر نبود، چرا؟
نیست از درندگان، جنسی که در این بیشه نیست‏
کس نگوید تازه معماران این ویرانه را
کاین بنای کهنه، محتاج زدن بر ریشه نیست
برچسب‌ها: دبیر اجلال چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 0:1  توسط غ-خواجه علی  | 

حكيم آذر چالشتری(معلم،شاعر،خطاط،نقاش،حکاک و صحاف)

به نام خدا

«عبّاس قلی حكيم آذر چالشتری » در سال 1279 هجری شمسی در  چالشتر  بدنیا آمدند. ایشان تحصيلات اوّليه در زادگاه خود طی نمودند،سپس به شهركرد  و بعدا به اصفهان عزیمت کردند تا علاوه بر ادامه ی تحصیل ،بتوانند در نزد هنرمندان آن دیار  اصول قــلم زنی ، مهــر تراشی( حكـاكی ) ، نقـّاشی ، جلد سازی و صحـّافی را فراگیرند.

 

لطفا" روی ادامه مطلب کلیک کنید! 

 


برچسب‌ها: حكيم آذر چالشتری, شعر, خوشنویسی, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 22:3  توسط غ-خواجه علی  | 

مرتضی آزاده ی چالشتری Morteza Azadeh Chaleshtori

 به نام خدا

یکی دیگر از شاعران چالشتری،"مرتضی آزاده"  است.وی در سال 1306هجری شمسی در چالشتر به دنیا آمد.پدرش "حاج مهدی خان" بود  که زندگی نامه اش را  در بخش های قبلی همین وبلاگ آوردیم.

  http://chaaleshtor.blogfa.com

"مرتضی" علاقه ی وافری به "علوم نظامی و ارتش" داشت،به همین دلیل   پس از ...

لطفا روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.


برچسب‌ها: مرتضی آزاده چالشتری, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 0:3  توسط غ-خواجه علی  | 

حاج مهدی خان آزاده چالشتری Mahdi Azadeh Chaleshtori

 به نام خدا

احتمالا  "منزل حجی خان"یا "خانه ی آزاده"،برایتان آشناست.اما آیا تا به حال در باره ی خود"حجی خان"چیزی شنیده یا خوانده اید؟اگر نه،مطلب زیر را بخوانید.

محمد مهدی مشهور به "حاج مهدی خان آزاده"، فاضل،ادیب و شاعر چالشتری، در سال 1272 هجری شمسی در چالشتر بدنیا آمد.پدرش سرهنگ "عزیز الله خان" بود که شرح زندگی اش در بخش  قبلی این وبلاگ آمد.

http://chaaleshtor.blogfa.com/

لطفا بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید: 

 


برچسب‌ها: آزاده, شعر, خوانین, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 0:4  توسط غ-خواجه علی  | 

شعری از مرحوم حاج آقا مهدی خان آزاده ی چالشتری

به نام خدا

شعری از مرحوم حاج آقا مهدی خان آزاده ی  چالشتری معروف به حاجی خان(۱۳۵۸-۱۲۷۲ﻫ. ش) را با هم می خوانیم.این شعر در سال 1312 هجری شمسی سروده شده است.

http://chaaleshtor.blogfa.com/

اگر چه  این  شعر  در باره ی آب کوهرنگ ("الحاق آب رود کارون به زاینده رود  در کوهرنگ چهارمحال و بختیاری)می باشد، اما از نظر  کاربرد آرایه های ادبی، قابل توجه و  تحسین است.

دست طبیعت به امر خالق یکتا

...

لطفا روی ادامه ی مطلب کلیک کنید!


برچسب‌ها: آزاده, چالشتر, شعر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 0:10  توسط غ-خواجه علی  | 

شعری از "محمد ریاحی چالشتری"،فرید

به نام خدا

 شعری  از "محمد ریاحی چالشتری"(1317-1288ﻫ.ش)،متخلص به "فرید" یا "دهبان":

 

مشو  یار  نابخرد  ار  بخردی

که ناید  ز  نابخردان  جز  بدی

....

لطفا روی ادامه ی مطلب کلیک کنید! 

 


برچسب‌ها: ریاحی چالشتری, فرید, دهبان, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 0:16  توسط غ-خواجه علی  | 

شعر چالشتر از"احمد قندی چالشتری

 به نام خدا

 

یکی از همشهریان عزیز که واقعا به چالشتر عشق می ورزند و  همیشه وبلاگ"چالشتر" را در دنیای مجازی مورد لطف قرار می دهند،اینبار یک مثنوی از جناب "احمد قندی"فرستاده اند که  با "ویرایش و اصلاح"  خدمتتان تقدیم می شود. 

 

بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید: 


برچسب‌ها: قندی چالشتری, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 0:19  توسط غ-خواجه علی  | 

برادران شاعر:شعاع چالشتری و برهانی چالشتری(2)

به نام خدا

عبدالرزاق برهانی چالشتری:

عبدالرزاق متخلص به "برهانی"  در سال۱۲۲۷ هجری شمسی( 1265 هجری قمری) در چالشتر متولد شده است

.او برادر کوچکتر "شعاع" بوده که مثل برادرش در شعر طبعی روان داشته است.

عبدالرزاق برهانی چالشتری،علاوه بر شعر در "خطاطی"نیز استاد بوده،به طوری که کتابت اولین نسخه ی منظومه ی"هزاردستان"(اثر دهقان سامانی)به خط اوست.

"دهقان سامانی"در کتاب "هزار داستان"از برهانی این گونه یاد می کند:

نوجوانی به نام برهانی

شاعری خوب تر  ز  خاقانی

برهانی در سال۱۲۹۴ هجری شمسی( 1334 هجری قمری)  در چالشتر، دار فانی را وداع گفته است.

سه غزل و یک رباعی  از عبدالرزاق برهانی چالشتری:

 

1)

هر کس که می  به یاد  تو  اندر  پیاله کرد

از  آن  پیاله   دفع  غم  چند  ساله کرد

منعم  مکن  ز   خوردن  خون  جگر  که  دوست

از  خوان  عشق،  قسمت  ما   این  نواله کرد

با  ابر   و   کوه   شمّه ای  از  ماجرای  عشق

گفتیم،کوه   نعره زد  و  ابر   ناله  کرد

بر  من  براتی  از   بر   پیر  مغان  رسید

آخر  ز  کعبه  بر  در  دیرم  حواله کرد

برهانی! از  تو  سر  چه  خطا  زد  که  روزگار

خون  دلت  به  جای  می   اندر  پیاله  کرد

 

2)

در جهان دشوار کاری  چون  فراق  یار  نیست

چون  فراق  یار  کاری  در  جهان دشوار نیست

سرو  را   مانی   ز  قـّد  و، ماه  را   از  رخ   ولی

ماه  را  گفتار  نـَبـْوَد، سرو   را   رفتار  نیست

کار عاشق  دادن  جان  در  ره  جانان  بود

گر چه اندر   راه  جانان،دادن  جان  کار  نیست

جان و دل  را   از  دل و جان   در   رهش  سازم نثار

جان و دل را،  گر چه  اندر  راه  او  مقدار  نیست

تو به خواب ناز،روز  و شب، ولیکن  در  جهان

نیست یک چشمی که از دست غمت بیدار  نیست

کافرش  برهانیا  خوانند در  آئین  عشق

هر  که  را  در  گردن  از  زلفین  او   زنار   نیست

 

3)

ما را  به  جز  از  وصل  تو  در سر  هوسی نیست

جز  وصل  تو  ما   را  هوس  وصل  کسی  نیست

جز  دل  که  کند  ناله   ز   غم   در  پی  محمل

گویا  که  در  این   قافله  بانگ  جرسی  نیست

هر  کس  به  جهان  مست  شد  از   باده ی  عشقت

اندیشه اش  از  شحنه  و  هم  از  عسسی نیست

در  آتش  هجر  تو    ز   غم   سوزم  و سازم

بر  دامن  وصلت  چو  مرا  دسترسی  نیست

پا  بر  سر  بیمار  غمت  نه  به  عیادت

هر چند که اندر  تنش  از  جان  نفسی  نیست

در  دل  اثر  اصلا   نکند  ناله ی  زارش

مرغی  که  گرفتار  به  کنج  قفسی  نیست

یک  بوسه  ده   از  مهر  به  برهانی  بی دل

در  نزد  تو  ما   را   به  جز  این  ملتمسی نیست

 

رباعی:

می بر کف  آن  نگار  ارژنگ  نگر

در  لعل  لبش  شراب  گلرنگ  نگر

زنگش چو ستاره ست و  رخش  همچون ماه

مه را دو ستاره   بر  سر  چنگ  نگر

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه ش.


برچسب‌ها: شعاع چالشتری, برهانی چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 22:21  توسط غ-خواجه علی  | 

شعری از فرید چالشتری، دهبان

به نام خدا

شعری  از  "محمد ریاحی چالشتری "،  متخلص  به "فرید" و   یا   "دهبان"  ( 1317-1288ﻫ.ش):

چند  ای  راحت ِ جان، آفت ِ هجران  دیدن

چند  جور ِ تو  و  بیداد ِ  رقیبان  دیدن

در  شب  هجر، ز ِ  یاد ِ سر ِ زلفت  ما  را

حاصلی نیست، مگر خواب ِ پریشان دیدن

اگرم  سرزنش  از  ننگ ِ بضاعت نکنند

هستم آماده به جان دادن  و  جانان  دیدن

به خدا، بی رخ ِ دلبند ِ بتان، حیف بود

می ِ گلگون  زدن و  روی  گلستان  دیدن

گر  خرام ِ بت ِ من، سرو  به  بستان  بیند

پا به گل  ماند  از  آن   سرو ِ  خرامان  دیدن

این چه  سرّی است  که  هر  کس، لب  و دندان ِ  تو  دید

لب به دندان  گزد  از  آن  لب و دندان  دیدن

زاهدا! باغ، بهشت است  و  بتان، حورالعین

به چه کار آیدم آن  روضه ی رضوان  دیدن

به سر ِ کوی  نکویان ِ جهان، چون سعدی

"دل نهادم  به جفاهای  فراوان دیدن"

از سر ِ کوی  محبت، نتوان رفت "فرید"

به جفای فلک و محنت ِ  دوران  دیدن
برچسب‌ها: فرید چالشتری, دهبان, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 22:24  توسط غ-خواجه علی  | 

برادران شاعر:شعاع چالشتری و برهانی چالشتری

به نام خدا

در طی دو پست، به معرفی دو برادر شاعر می پردازیم:

۱)عبدالخلیل شعاع چالشتری

"عبدالخلیل" متخلص به"شعاع" در سال۱۲۲۳هجری شمسی( 1260 هجری قمری)  در چالشتر به دنیا آمد.آثاری در قالب  غزل، قصیده و مخمس از او به یادگار مانده است....

بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید. 


برچسب‌ها: شعاع چالشتری, برهانی چالشتری, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 22:13  توسط غ-خواجه علی  | 

عزیزالله خان آزاده ی چالشتری،"سرهنگ" Aziz allah Azadeh Chaleshtori

 به نام خدا

 می خواهیم در چند قسمت  به خانواده ی آزاده بپردازیم.خانواده ای که به علت اخلاق نیکشان،ماندگار شدند و خانه ی خاطراتشان (خانه ی آزاده ی چالشتر یا منزل حجی خان)تاریخی شد.خانواده ای هنرمند و شاعر:

.پدر:عزیزالله خان"سرهنگ"

،پسر:حاج مهدی خان آزاده چالشتری

،نوه:مرتضی آزاده چالشتری.

 

 روی ادامه ی مطلب کلیک کنید:


برچسب‌ها: آزاده, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 21:41  توسط غ-خواجه علی  | 

صفار

 به نام خدا

 عبدالرحیم متخلص به صفار، در سال 1245 هجری قمری، در اصفهان به دنیا آمد  ولی از دوران کودکی در چالشتر ساکن شد.

صفار،همان طور که از تخلصش پیداست در چالشتر به "مسگری" مشغول بوده است.

چند غزل از "صفار" :

 روی ادامه ی مطلب کلیک کنید:


برچسب‌ها: صفار, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 21:18  توسط غ-خواجه علی  | 

شاهباز ،هاتف اصفهانی چالشتر

به نام خدا

 از عنوان این پست تعجب نکنید!

چون توضیح آن در گروی یک "ترجیع بند" است.ترجیع بند ،غزلهائی هم وزن با قافیه هائی متفاوتند که بیت یکسانی ( بیتی مصـَرَّع  با قافیه ای مستقل)آنها را به هم متصل می کند.البته به شرط آنکه این بیت  با بیت آخر هر غزل از نظر معنی ،تناسب داشته باشد.

درون مایه ی ترجیع بند ها، معمولا  مدح و عشق و عرفان است.قدیمی ترین ترجیع بند از "فرخی سیستانی"است و زیباترین آنها از "سعدی" و "هاتف اصفهانی". البته با این تفاوت که سعدی، عاشقانه سروده است و هاتف،عارفانه.

چالشتر نیز "شاهباز"ی دارد با ترجیع بندی عارفانه،که خواننده را به یاد هاتف اصفهانی می اندازد.

و اما،شاهباز کیست؟

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید:

 


برچسب‌ها: شاهباز چالشتری, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 21:8  توسط غ-خواجه علی  | 

عطائی چالشتری

به نام خدا

محمدباقر عطائی چالشتری در سال 1235 هجری قمری در چالشتر متولد شده است.چند شعر از او:

 

مدتی شد کآرزوی ساده روئی می کنم

می به یاد ساده رویان در سبوئی می کنم

سال ها با سوزن مژگان ز  هجر روی تو

خرقه ی صبر و تحمل را  رفوئی می کنم

خانه ی دل را به امید نزول مهر تو

هر دم از جاروب مژگان  رفت و روئی می کنم

کام تلخ من شود شیرین به مانند شکر

هر گه  از شیرینْ لبِ  او گفتگوئی می کنم

تا برم از شوق  بر محراب ابرویت نماز

زآب  چشم خویش  تجدید وضوئی می کنم

هست اظهار حیاتی این که در  پیرانه سر

هی به دنبال جوانان، های و هوئی می کنم

 

غزلی دیگر از عطائی:

 

به لب  شد جان ز  تلخی، تشنگان این بیابان را

تو پنهان کرده ای  در لعل شیرین آب حیوان را

پریشان خاطر جمعی نمودی  ای پری پیکر

نمودی تا پریشان،بر  رخ  آن  زلف پریشان را

اگر روزی به چنگ افتد  سر زلف پریشانت

شمارم مو به مو با او، حدیث شام هجران را

سر آن دارم ای جان، تا کنم سر  گوی چوگانت

از آن روزی که دیدم بر رخت  زلف چو چوگان را

دهند  ار   در بهشتم، حور و غلمان بی وجود تو

تو را خواهم، نخواهم من بهشت و حور و غلمان را

ز  بعد  مرگ، اندر قالب آید باز  مر   جانم

گذاری بر لبم گر  آن لب  مانند مرجان را

عطائی چند اندر سینه عشقش را نهان داری؟

که آب دیده ات ظاهر کند آن راز پنهان را

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه ش.


برچسب‌ها: عطائی چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 22:7  توسط غ-خواجه علی  | 

داعی چالشتری

به نام خدا

میر محمد باقر داعی چالشتری  در سال 1240 هجری قمری در چالشتر به دنیا آمده است.غزلی از او:

 

یارم به رخ فکنده دو زلف سیاه را

در زیر ابر تیره نهان کرده ماه را

...

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید:


برچسب‌ها: داعی چالشتری, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 21:0  توسط غ-خواجه علی  | 

داعی چالشتری

به نام خدا

میر محمد باقر داعی چالشتری  در سال 1240 هجری قمری در چالشتر به دنیا آمده است.غزلی از او:

 

یارم به رخ فکنده دو زلف سیاه را

در زیر ابر تیره نهان کرده ماه را

آتش زنم به سینه ی گردون ز عشق تو

گر برکشم  ز  سینه ی سوزنده آه را

روزی ز  روی مهر  به بالین من بیا

روشن نما  به من  شب هجر سیاه را

مست آن چنان شدیم  ز  جام محبتت

کز چاه باز می نشناسیم   راه را

کافی ست  بهر کشتن ما  چشم مست تو

دیگر مکش تو  از مژه، خیل سپاه را

گردیده است یوسف کنعان   اسیر تو

تا  کرده ای تو  زیب  زنخ، شکل چاه را

داعی رسیده وقت، که از جور روزگار

آگه کنی  تو سید با عز  و  جاه  را

بادا  همیشه  تا که بود  چرخ  را   مدار

اقبال و جاه و مرتبت این   بارگاه  را

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه ش
برچسب‌ها: داعی چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 22:8  توسط غ-خواجه علی  | 

شیدای چالشتری

به نام خدا

سید"عبدالله متخلص به "شیدا" در سال 1296 هجری قمری در چالشتر متولد شد.پدرش سید محمدعلی( متخلص به "شاکر")نیز   از  شاعران بنام چالشتر بود.

سید عبدالله شیدای چالشتری  تحصیلات مقدماتی را نزد "جد"مادری اش "ملا علی فاضل" معروف به "جناب" گذراند.سپس به اصفهان نقل مکان کرد.او با توجه به طبع سرشارش در شعر، وارد انجمن"دانشکده"شد.

انجمن ادبی  "دانشکده"  اصفهان  توسط شاعر،فاضل و خطاط معروف، مرحوم"میرزا عباس شیدای دهکردی"(1260-1328شمسی، فرزند میرزا اسحاق دهکردی) تاسیس شده بود.این انجمن که همزمان با دوران "مشروطه" فعالیت می کرد ،شاعران زیادی از جمله "شیدای چالشتری"را به خود جذب نمود.

این انجمن مجله ای تحت عنوان"دانشکده"نیز منتشرمی کرد.اشعار "شیدای چالشتری"در مجله ی دانشکده چاپ می شد. "سید عبدالله شیدای چالشتری" دیوان شعری متجاوز از چند هزار بیت دارد.او انواع  قالب ها را تجربه کرده است که از آن جمله به غزل و قصیده می توان اشاره نمود. 

دو غزل از شیدای چالشتری را با هم می خوانیم.

 

کسی که کرد ملامت شهید کوی ترا

خدا کند که ببیند ترا  و  روی ترا

مرا و خاطر یک جمع را پریشان کرد

کسی که خواست پریشان به چهره موی ترا

ز  بعد  مرگ  شوم زنده،جامه پاره کنم

صبا به تربتم آرد اگر  که بوی ترا

کسان که چهره ی خورشید می پرستیدند

ندیده اند مگر چهره ی نکوی ترا

مرا به چهره ی عشق خواستی پابست

ببین! خدای برآورده آرزوی ترا

کدام دیده ز روی تو دیده برگیرد

کدام دل نکند عزم جستجوی ترا

بتا! تو حورسرشتی و در  ازل دادند

ز  آب چشمه ی تسنیم  شستشوی ترا

بیاد نرگس مست تو شیخ باده کشید

میان میکده افزود آبروی ترا

...

غزلی دیگر از شیدای چالشتری:

 

ما خود نهاده ایم سر اندر کمند تو

تا بهر صید ما نخرامد سمند تو

کوته نظر بوند  کسانی که سرو  را

نسبت همی دهند به قد بلند تو

کی خضر ره به آب بقا برد  اگر که دید

سرچشمه اش میان لب نوشخند تو

در پیش تیر ناز تو ای ترک شوخ چشم

همچون نشانه ایم گر افتد پسند تو

شکر به شهر تنگ شده،کن تبسمی

شیرین لبا! فدای لب همچو  قند  تو

هرگز ره خلاصی خود را طلب نکرد

صیدی که شد اسیر و گرفتار بند  تو

شیدا چو دید آن رخ و خال سیاه گفت

رخسار توست آتش و   خالت سپند تو

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه ش.


برچسب‌ها: شیدای چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 22:9  توسط غ-خواجه علی  | 

محمودخان چالشتری

به نام خدا

"محمودخان" ،معروف به "ستوده"   در سال ۱۲۷۱ هجری شمسی(1310 هجری قمری) در چالشتر متولد شد.پدرش خدارحم خان چالشتری بود.

خدارحم خان،فرزند "باباخان"بود که او نیز فرزند "حاجی محمدرضاخان ریاحی چالشتری"بود.حاجی محمدرضا خان ریاحی  از رجال منحصر بفرد  زمان خویش محسوب می شد که نه تنها چالشتر در حیطه ی تسلط و اقتدارش بود، بلکه تمام قراء و قصبات چهارمحال را در تصرف داشته و "مالک الرقاب" کلیه ی نواحی چهارمحال بوده است.

"ظل السلطان" پسر ناصرالدین شاه قاجار که در اواخر سلطنت پدر حکمران اصفهان و توابع بوده ، شخصا از چالشتر دیدن کرده است. در کتاب تاریخ سفرنامه ی مسعودی (که به امر این شاهزاده تدوین شده )، شرح مفصلی در باره ی زندگی خصوصی "حاجی محمد رضا خان"وجود دارد  که او را از لحاظ  اهمیت به "سلطان جمجمه" تشبیه کرده است،بدین شرح:

"حاجی محمد رضا خان نامی با اسنادی که در دست دارد و اسناد بسیار معتبری است  و خود من هم  ملاحظه کردم ،خود را به حضرت "حر ریاحی" (رحمه الله علیه) می رساند که مقام آن حضرت بالاتر و والاتر از آن است که این بنده بخواهم بنویسم... باری بسیار مرد درست  و قابل و پاکبازی بود...دارای هزار سوار و پنج هزار تفنگچی از خودش بود.یک افسانه ای است از "سلطان جمجمه" نام و به شعر هم درآورده اند که می گوید:

نام من بوده ست سلطان جمجمه    من شبان بودم همه عالم رمه

و از همه چیز صدهزار داشت .این حاجی محمدرضاخان هم نمونه ی اوست.آن افسانه دروغ بوده ،این فی الجمله حقیقتی داشت.بطور تحقیق اجاره ی مرغ های او ،فقط که تخم به شهر اصفهان می آوردند و می فروختند هزار و پانصد تومان بود.می گویند پنج هزار شتر داشته و  از گوسفند و قاطر و گله و رمه  هزار هزار داشته است.باری خودش و برادرش از کدخداهای بزرگ و ملاکین ایران در شمار می آیند.از خانه و قلعه  و عمارات او تالی عمارات سلطنتی  و ثانی بناهای کریم خان بود دیدن کردم."

 

و اما،محمودخان، از طرف مادری، نوه ی مرحوم "حاجی ایلخانی بختیاری"(رئیس ایل بختیاری) بود.همچنین همسر  وی،یکی از دختران "ابراهیم خان ضرغام السلطنه"( فاتح اصفهان)بود.با این اوصاف،به قول "اوژن بختیاری"حق است که او را در زمره ی شعرای بختیاری نیز  بشمار  آوریم.

گفته می شود که "محمود خان"،پس از واقعه ی فوت همسرش دچار آنچنان غم و اندوهی می شود که منجر به گوشه گیری اش می گردد.غم و اندوهی که در غزلیاتش نیز موج می زند تا آنجا که می گوید:

ماه من گر که نقاب از رخ ِ خود  وا می کرد

درد این عاشق ِ غمدیده، مداوا  می کرد

ناله و زاریم از  فرقت رویش، ای کاش

اثری بر  دل ِ چون  صخره و  صمّا  می کرد

 "محمودخان ستوده ی چالشتری" با تخلص"محمود" اشعارش را می سرود.نمونه ای از  آثارش را  با هم می خوانیم.

 

شوخ چشمی بین ،هزاران همچو من بیمار دارد        

 وز نگاهی بر من دلخسته کردن عار دارد

نرگسان مست خونریزش،چو چنگیز و هلاکو          

 با همه خلق جهان گوئی سر پیکار دارد

منزل ما نیست اندر مسجد و محراب زاهد             

  بر در میخانه آید هر که با ما کار دارد

طره های عنبرآسا را  نموده است  او پریشان        

 بر  دو  دوشش  همچو ضحاک از  سیاهی مار دارد

از فراق روی ماهت ،همی  محمود  خود را           

 بین که بر زانو  سر غم همچو بوتیمار دارد

****

زیر شمشیر تو گر جان بدهم دلشادم            

دل و دین در رهت ای شوخ پریوش دادم

غم هجران تو بربود ز کف  صبر و قرار            

 گوئی از بهر غم و غصه ز مادر زادم

همچو بیژن بسر زلف تو  دادم دل را              

 شبروی کردم و در چاه ذقن افتادم

تو به یاران جفاپیشه دل خویش مده              

 هست این نکته ز پیران حقیقت یادم

صد چو محمود به پیشم شده  کمتر ز ایاز       

 تا که سر در قدم همچو  توئی بنهادم

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه ش.

 


برچسب‌ها: محمودخان, ستوده, خوانین, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:49  توسط غ-خواجه علی  | 

احمد خان سالار مفخم چالشتری

به نام خدا

احمدخان فرزند "خدارحم خان"  ملقب به سالار مفخم و معروف به "ریاحی"، در سال ۱۲۷۴هجری شمسی(1313 هجری قمری) در چالشتر به دنیا آمد.وی برادر کوچکتر "محمودخان" بود.

او تحصیلات مقدماتی خود را در چالشتر و اصفهان گذراند.سپس به تهران رفت و در کالج امریکائی سابق  به فراگیری علوم و زبان های خارجی پرداخت.

وی با دختر ملکه هما (دختر  "ظل السلطان") ازدواج نمود.

سال های سال منزل او (در اصفهان) محل تجمع شعرا ، علما و نویسندگان بوده است.

 

غزلی از "احمد خان سالار مفخم"معروف به ریاحی: 

تا که شور  از  لب ِ شیرین ِ تو، بر  سر   دارم              

همچو فرهاد،  به  سر،  تیشه  مکرر  دارم

چون که بردم به سر  ِ زلف ِ پریشان ِ تو،  دست           

دست،  ای  شوخ،  چو  زلف ِ تو، مـُعـَنـْبـَر  دارم

تو،  عجب  بر   کف ِ خود،  تار،  ز  ِ  گیسو   داری                

من، عجب از غم  ِ تو، ناله، چو  مـُضـْمـَر دارم

ای "تهمتن به کمند ِ تو"، به پهلو  بنگر !                

همچو سهراب،  ز  ِ ابروی  تو،  خنجر  دارم

از  فراق ِ  رخ ِ  چون ماه ِ تو،  ای  زهرهْ جَبین!          

همه شب تا به سحر،  دیده  بر   اختر   دارم

داری از حالِ من ِ دلشده  آیا، خبری؟                

جای  می،   خون ِ دل  از  دیده،  به  ساغر  دارم

گر به شمشیر  ِغمم،  سر  زنی  ای رشکْ پری!      

حاشَ لِلّه! که من  از  کوی  تو  سر  بردارم

گفت احمد،  نخورم  غصّه ی  فردا،  امروز             

که  شفیعی چو  علی، ساقی ِ کوثر  دارم

 

غزلی دیگر  از "احمد خان سالار مفخم"معروف به ریاحی:

اگر كه دل نگذاری به مهر دوست،  خطاست

 به جان ِ دوست؛  كه جان دادن ِ به دوست  رواست

نظر به جمع ِ  گرفتارهای  بندت  کن

ببین! پریش تر   از   گیسـُوی  تو،  حالت ِ ماست

مَجاز ِ نی، به حقیقت  ز ِ  کوی  دوست،  گذر!

ببین! که خار مغیلان به پای جان دیباست

چو جلوه کرد  ز ِ  قد، ماهْ روی  سیمینْ تن

تو  گوئیا  که  از  آن قامتش قیامت  خاست

قد ِ چو  سرو ِ  تو  را، خالق از  ازل به جهان

برای غارت ِ دل های عاشقان  آراست

ز ِ   دادن ِ  سر  و  جان، عاشقان  نیندیشند

به راه ِ  عشق، بسی  عاشقان ِ  بی سر  و  پاست 

فرو ببند  لب،  احمد!  كه عارفان  دانند

به  یك كلام ز  ِ شعر  ِ تو، صد هزار   ایماست

 

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه ش.


برچسب‌ها: احمد خان, چالشتر, خوانین, شعر
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 21:56  توسط غ-خواجه علی  | 

شعری از مرحوم "حاج آقا مهدی خان آزاده ی چالشتری"

به نام خدا

شعری از مرحوم "حاج آقا مهدی خان آزاده ی  چالشتری" معروف به "حاجی خان"(۱۳۵۸-۱۲۷۲ﻫ. ش)که در پایان  یکی از منظومه هایش( با تضمینی از اشعار گلستان سعدی)،آمده است.

پریشان یابیم گر  زانکه  اشعار

پریشان  گوئیم  معذور می دار

هزار و سیصد و نه  با چهل بود

که نظم این گهرها  کار دل بود

وگر خرمهره اش خواند خردمند

به سلکش نیز  آرم گوهری چند

که کالایم  از آن یابد  بهائی

به دل ها  جوید از این راه  جائی

کنم چندین گهر  داخل  در  این دُرج

برآرم  اختر  سعدی بر  این  برج

شود تا ظلمتم را  نور، انباز

کنم تضمین به شعر شیخ شیراز

در این گنجینه بس دُرها که سفتیم

"مراد ما نصیحت بود و گفتیم"

عنان خامه را زین پس گرفتیم

"حوالت با خدا کردیم و رفتیم"

نماندمان  نشان  ز  اجزاء و ترکیب

"بماند سال ها  این نظم و ترتیب"

شود تن، خشت  و  در  هر بنائی

"ز  ما   هر  ذرّه  خاک افتاده جائی"

فلک چون نقد جان  از ما  ستاند

"غرض نقشی  است  کز  ما  بماند"

جهان نبود  به  جز مهمان سرائی

"که هستی را نمی بینم بقائی"

شبانی چند بردم  رنج و زحمت

"مگر  صاحبدلی روزی  به  رحمت"

نهد  بر  خاک ما   از  مهر، پائی

"کند  در  حقّ  درویشان دعائی"

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه


برچسب‌ها: آزاده, شعر, چالشتر, خوانین, حاجی مهدی خان
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 21:59  توسط غ-خواجه علی  | 

فرید چالشتری،دهبان

به نام خدا

محمد  ریاحی چالشتری، فرزند غلامعلی در سال  ۱۲۸۸ خورشیدی در چالشتر به دنیا آمد.او  ابتدا  با تخلص "فرید" و سپس "دهبان" شعر می سرود.

"محمد" تحصیلات ابتدائی و دوره ی اول متوسطه را در اصفهان طی کرد.دوره ی دوم متوسطه را در دبیرستان دارالفنون به پایان برد.سپس وارد دانشکده ی کشاورزی کرج  شد و در رشته ی مهندسی کشاورزی فارغ التحصیل شد.او پس از طی نمودن دوره ی  خدمت وظیفه  به سمت رئیس اداره ی کشاورزی شاه آباد غرب(کرمانشاه)منصوب شد و در آنجا مدتی مشغول به کار  بود. 

در دی ماه سال ۱۳۱۷ خورشیدی (در سن ۲۹ سالگی)به علت مسمومیت با گاز منوکسید کربن در حمام ، به درود حیات گفت.

محمد ریاحی چالشتری شاعری دلسوز، مردمی،مسئول،متعهد و آگاه به اوضاع زمانه اش(دوره ی قاجاریه و پهلوی اول)بوده است.برخی از اشعار او گواه این نکته می باشد:

شنیدم در ایام قاجاریان

که ننگند بر دودمان کیان

...

چو اینان شهانند و  آنان  وزیر

چرا کشور ِ جم نگردد فقیر

...

گرت آسمان محتشم کرد و منعم

مگردان  ز ِ  درویش ِ  بیچاره، رو  را

...

متازان  سمند ِ هوا  را  به  هر  سو

عنان درکش  این توسن ِ تندْ خو  را

...

تو کز مردی و مردمی، می زنی  دم

مقیـّد مشو چون زنان، رنگ  و  بو   را

 

محمد ریاحی چالشتری،دیوان شعری نیمه تمام دارد  که  در زمان حیاتش(در سال ۱۳۱۲ خورشیدی)در تهران  به چاپ رسیده است.او  در این کتاب از تخلص فرید استفاده کرده است. 

 غزلی  از  "فرید " را،   با هم می خوانیم:

 

اگر  از پیش من آن  دلبر مه رو   برود              

غم  هجر آید و    این  قوت  و نیرو   برود

به دو صد جوی زند  طعنه سرشک مژه ام      

 اگر  از  چشم من آن    قامت دلجو  برود

نگه نرگس مستت   دل من  برد  ز   دست    

تا  چه دیگر  به دل از    نرگس جادو   برود

بت من،زلف سیه کرد   حجاب  رخ  خویش      

 نشنیدم که مه   اندر     شکن مو  برود

ما گرفتیم  فریدا   ره  میخانه  و   عشق          

خوش که این  عمر   به مستی و هیاهو  برود

 

یک رباعی از فرید:

زن گرچه چراغ ِ خانمان من و توست

وآسایش ِ جان ِ ناتوان ِ من و توست

با این همه لطف و دلربائی و جمال

چون درنگری  بلای جان ِ من و توست

 

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه ش.

عکس ها:گنجینه ی آموزش و پرورش استان چهارمحال و بختیاری(با تشکر از جناب آقای بابک زمانی پور،مدیر گنجینه)

 


برچسب‌ها: فرید چالشتری, دهبان, ریاحی چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 22:2  توسط غ-خواجه علی  | 

"بهرام گور" در "قلعه ی چالشتر"

به نام خدا

 

"بهرام گور" در "قلعه ی چالشتر"!

تعجب نکنید!

اشتباه نمی کنید!

بهرام گور اینجاست، در" قلعه ی چالشتر" ...

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید:

 


برچسب‌ها: قلعه, چالشتر, شعر, معماری
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 20:15  توسط غ-خواجه علی  | 

"آثم" و "سائل"، شاعران پدر و پسر

به نام خدا

"آثم" و "سائل"،دو تن از شاعران چالشتر که   پدر و  پسر بودند و زندگی نامه و برخی از اشعارشان در این مجال آمده است.

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید:


برچسب‌ها: آثم چالشتر, سائل چالشتری, شعر, چالشتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 21:38  توسط غ-خواجه علی  | 

شارق چالشتری

به نام خدا

 

"محمد صادق" متخلص به "شارق" در سال 1240 هجری قمری در چالشتر متولد شد.وی برادر کوچکتر "عطائی" بوده است.

کتاب"مجمع الانبیاء"از اوست.کتابی مشتمل بر حدود سه هزار بیت  که در"بحر تقارب"سروده شده است.اشعاری روان، شیرین، سلیس و دلنشین که به اخبار حکیمان و دانشمندان می پردازند.

 

"مخمسی" در مدح حضرت علی(ع) از شارق چالشتری:

 

شب دوشین چه شد  قیری جهان،  زین  نیلگونْ  طارم

چو  خط  دلبران  مشگین، چو  زلف  نیکوان  در هم

شبه گونْ  خیمه ی  گردونْ،  سراسر  تیره  و  ادهم

تو  گفتی  خیل  زاغانند، پرها  کرده  اندر  هم

جهان مانند روی زنگیان   شد  تیره  و  مظلـَم

همی آمد  برون،  از  مشرق تٲئید ِ حق، انجَم

به سر، ز ِ   اکلیل شانْ  تاج  و،  به بر، از  نورشانْ  قاقـَم

چو  می   هر  یک  درخشنده، در  این  فیروز ِ منظرْ خـَم

که  گرگ ِ  صبح، از  جیب  افق بنمود  ناگه  دَم

کواکب را بسان ِ گلــّه داد  از  دشت ِ گردون، رَم

نسیم صبح آمد، کرد عالم  پر  ز  مشکِ  تر

بشارت داد، کاینک آید از ره،  خسرو ِ  خاور

لوای سرخگون  حمره از  جیب افق زد سر

به سوی مشرق از قدرت، عیان گردید  تخت   زر

بر آمد  بر  سر آن تخت ِ زرّین، نیـّر ِ  اعظم

سوی برج حمل  از حوت  شد، خورشید ِ نورانی

فروزان کرد عالم را؛ که بــُد  چون  شام ِ ظلمانی

زمین از  خرّمی شد  غیرت  فردوس  رحمانی

درون خانه تا  کی مانی، ای  شمع ِ شبستانی

برون آ؛ تا که غم  بیرون کنیم از باده ی"در غم"(1)

بیا، ای ساقی سیمین عذار من،بیار  آن می

که باز آمد بهار خوش صفا  و  رفت  فصل دی

مئی  پرورده ی  دهقان  دانشمند  فرخ  پی

که چون آب زلالستی و چون  آتش،  مزاج  وی

چه نو شد  عید  جم، باید  ز  نو بگرفت  جام  جم

لبالب کن، از آن خون  گوزنان، پای پیلان را

به خیل عاشقان  ده، کوری چشم بخیلان را

بر آر  از  محنت و  درد  و  غم  و  اندُه، ذلیلان را

ببر  زحمتْ  حزینان را، بده  راحتْ  علیلان را

به مطرب گو؛  که  خوش بنواز، گاهی زیر و گاهی بم

قدح پر کن، که هنگام جوانی ِ جهان آمد

چمن از جانْ فزائی، غیرت باغ جنان آمد

دمن از دلْ ربائی، رشگ روی دلستان آمد

همین مملو ز  سوری و  شقیق و  ناروان  آمد

همان مشحون  ز  ریحان و  گل  و  خیری  و  اسپرْغم

چو  رامشگاه  کیکاووس،بستان شد  خوش  و  نیکو

بر  اطرافش  ریاحین، صف   چو   گردان  بسته  از  هر  سو

بیار   ای  ترک  نوشین  لب، به جهد  آن  جان ْفزا  دارو

که اندر  طرف  بستان، غنچه  را  سهرابْ سان،  پهلو

نسیم صبحگاهی چاک زد، چون  خنجر  رستم

به عشرت،باز  در  بیت الشرف، خورشیدْ  تابان شد

دگر  ره، روز  و شب، در  پویه و  رفتار،  یکسان  شد

ز ِ  فرّ ِ  فرودین، روی  زمین  از  نو  گلستان  شد

چمن  پر  گوهر  و  یاقوت  و  مروارید  و  مرجان  شد

ز  بس  گل های  رنگین، بر شکفته  تازه  و خرّم

چه شور است این، ندانم  مرغکان  مرغزاران را

تذرو  و  بوالملیح و،   صلصل و طاووس  و  ساران  را

بط  و  سرخاب  و سیره،طوطی و کبک  و  هزاران  را

گمانم می دهند امروز،خوشْ خوش،مژدهْ  یاران را

که بر تخت  خلافت کرد مسکن، خواجه ی  عالم

خداوندی که اندر  دهر،  باشد فرد  بی همتا

شهنشاهی که ذات پاک او  شد  مبدٲ  اشیا

جهاندار  و  جهانگیر  و  جهان بخش  و  جهان آرا

که این پیدای ناپیدا، به حکم  او  شده  پیدا

قضا  با  رٲی  او همره، قـَدَر  با  حکم  او  توٲم

شهی کز نعمت و  شوکت،به گردون بر  زده بیرق

نبودی او،   اگر بودند  مردم  کافر  مطلق

که  از  تیغ  کج او، راست شد  آئین دین حق

به روز  جنگ  خیبر، او  ز  قدرت  جست  از  خندق

بنای دین حق،  شد  از  وجود  شخص  او  محکم

اگر  حاسد  زند  لاف  سری   با  او،  ز  راه  کین

وگر  دشمن کند  خصمی، چه باک از  خصم  بد آئین

چه دل دارد  گراز ِ  پیر، نزد  ببر ِ  خشم آکین

چه دریابد  غراب ماده، پیش  چنگل  شاهین

چه تاب آرد  شغال لنگ،پیش پنجه ی ضیغم

شها! دست خداوندی و  سرْ  پاک، یزدانی

به یکتائی، تو بی تائی،نداری در جهان تائی

بنای آفرینش را توئی باعث، توئی بانی

تو  این  گردون ِ "نـُه تو"  را، چو  گو،  در  کف  بگردانی

تو اندر آن زمان بودی، که آثاری  نـَبـُـد   ز  آدم

تو آوردی برون نوح نبی را، ز آفت  طوفان

تو  آتش  سرد کردی  بر  خلیل  حضرت  رحمان

تو  یوسف را بیاوردی  برون از چاه  و  از  زندان

تو  گفتی "لن ترانی"، در جواب  موسی عمران

تو  دادی  جانْ فزائی، در کلام  عیسی ِ مریم

غرض از  خلقت  آدم توئی، سر منشٲ هستی

در  ایوان  جلالت، عرش را اقرار سر بستی

گسستی قید امکان،  با خدای  خویش پیوستی

تو  بودی  در  پس  پرده، شب معراج بنشستی

به احمد هر چه شد الهام، از شخص تو شد ملهم

 

1)"در غم" نوعی شراب است.

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه ش.


برچسب‌ها: شارق چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 21:41  توسط غ-خواجه علی  | 

شاکر چالشتری

به نام خدا

 

"سید محمد علی" معروف به"آ سید آقا" متخلص به "شاکر" در سال 1267 هجری قمری در چالشتر متولد شد.

این سید جلیل القدر که  یکی از وعاظ چالشتر بوده،در77 سالگی( سال 1345 هجری قمری) در چالشتر دار فانی را وداع گفته است.

اشعار فراوانی از "شاکر" به یادگار باقی مانده است.

 

غزلی از شاکر چالشتری:

 

به زلفْ آفت ِ جانی، به قدْ بلای تنی

چه فتنه ای تو  که  اندر  میان  مرد  و   زنی

ز  رشگ سوخت  دل  من   به سان پروانه

از آن که در صف  عشاق، شمع  انجمنی

بری  ز   ماه  و  ز   بازار  مشتری  رونق

ز  آفتاب جمالت  چه پرده  برفکنی

مرو به سیل گلستان و باغ و راغ و چمن

که به  ز  باغ و گلستان و گلشن  و چمنی

ز  چین  زلف  کجت ناقه ناقه ریزد  مشگ

مگر غزال ختا  یا  که  آهوی  ختنی

بریز  تنگ  شکر، خسرو،  از تنگ  دهان!

از آن لبان شکر ریز، بس شکر دهنی

میان انجمن مهوشان، زهره جبین

تو  ماه چرخ نشینی و  فخر انجمنی

رسید جان به گلویم، ز  لعل روح افزا

ز  بهر  چیست  به "شاکر" تبسمی نکنی؟

 

 

دو رباعی از شاکر چالشتری:

 

ای دوست برو  نماز و طاعت می کن

در  راه خدا  برو  عبادت  می کن

فردا به  جز  از  کشته نخواهی  دِرَوی

امروز که فارغی  زراعت می کن

 

 

گفتم به دیار دوست با حیله و رنگ

با قافله ی مکر نمائیم آهنگ

ناگاه ز  غیب، هاتفی داد  ندا

این قافله تا به حشر  می باشد  لنگ

 

 

منبع: اوژن بختیاری / ابو الفتح /تاریخچه و شرح حال عرفا و شعرای دوقرن اخیر چهار محال و بختیاری /تهران/ ارمغان 1332/ه ش.


برچسب‌ها: شاکر چالشتری, شعر, چالشتر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 21:31  توسط غ-خواجه علی  | 

مطالب قدیمی‌تر